X
تبلیغات
شب وخیال - متن ادبی
شب وخیال

 

چطور شروع کنم چه سخت است شروع بحثی که پایان یافته

داستانی دارم

مثل همیشه یکی بود و دیگری نبود

از قضا قاصدکی هم صحبت افتابگردانی شد

بحثشان شیرین بود لحظات زیبا بود خاطرات ماندنی

تا سرو کله وابستگی ها پیدا شد

قاصدک میدانست که همه هستی گل عشق او خورشید است

و خوب میفهمید گر نباشد عاشق  خورشید فردایش به غم خواهد نشست

پس چو این میدانست

ترک گل کرد و پرید اوج گرفت تا به افق

همه امیدش اما گل ماندن او بود

اینکه شاداب باشد

گل بماند نه به عمر بلکه به ذات

کوله بار دلواپسی اش سنگین بود

کنج دیواری نشست

باز بر بی کسی خود خندید

و دگر باز نگشت...!

(پرستو براتی)

 


برچسب‌ها: رد شدن, متن ادبی
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 17:9 توسط یلدا|

 

شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می شود و می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد


برچسب‌ها: خدا, شمع, لیلی, متن ادبی
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 13:52 توسط یلدا|

دوست دارم بدونی که دلم می خواد خوشی برات از آسمون بباره


دوست دارم اوقات رمانتیک و شادی در انتظارت باشه


دوست دارم زندگیت سرشار از امید و محبت و عشق باشه



امیدوارم توی زندگیت با افرادی مثل خودت آشنا بشی و لذت هم صحبتی با مهربونها رو بچشی


امیدوارم لحظه های خوشی با دوستات بگذورنی، از اون لحظه هایی که از خنده غش می کنی و بهت خیلی خوش می گذره


امیدوارم وضع مالی ات خیلی روبه راه باشه و همش واسه خودت و بقیه هدیه های خوب بخری

خلاصه اینکه برات همه ی خوبی ها و خوشی ها رو آرزو دارم

 

الهام عزیزم تولدت مبارک




برچسب‌ها: تولد, متن ادبی
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 23:32 توسط یلدا|

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکار خوبت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و
همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند


برچسب‌ها: متن ادبی
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10:56 توسط یلدا|

آدمهای ساده را دوست دارم.
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان ها که برای همه لبخند دارند.
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند.
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است.
بس که هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب “آدم” می دهند . . .


برچسب‌ها: متن ادبی, آدمهای ساده را دوست دارم
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 23:29 توسط یلدا|

آفتابی در دلم  می درخشد و کهنه کتاب عشق را ورق می زنم

از آن سوی مرگ باز می گردم با سبدی از خواب های سیب آلود

آمده ام به کنار نهر لحظه های آبی رنگ

تا بشویم این سیب های خواب آلود


برچسب‌ها: شعر, شعر کوتاه, متن ادبی, سیب
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 18:52 توسط یلدا|

گاهی وقت ها نفر اول شده ای ولی به جایگاه دیگران حسرت می خوری.

گاهی وقت ها باید به خاطر جایی که هستی شاد باشی.

گاهی وقت ها متوجه جایی که ایستاده ای نیستی.

گاهی وقت ها نگاه دیگران برایت مهمتر از نگاه خودت به زندگی می شود.

گاهی وقت ها صدای دیگران نمی گذارد آنچه را که باید بشنوی.

گاهی وقت ها می بازی اما شاید که به  هدف نزدیکتر شده باشی.

گاهی وقت ها داشته هایت بیشتر از ادعایی است که برنده ها دارند.

گاهی وقت ها لازم است هرجا که هستی از خودت راضی باشی.


برچسب‌ها: گاهی وقتها, متن ادبی
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 15:27 توسط یلدا|

زندگی: من فرصتی مغتنم برای بودنم
تو اژدهایی مترصد بلعیدن

مرگ: من آغازی به آرامش ابدیم
تو آغازی به آلام دنیوی

زندگی: من خالق یک لحظه شیرین عاشقانه ام
تو جابری که دریغ از این لحظه نداری

مرگ: تو تحمیل ناخواسته ی گریبانگیر بشریتی
من منتخب آنها برای رهایی از تو

زندگی: تو فاجعه انفصال عاشق و معشوقی
من فرصت دوباره باهم بودنشان

مرگ: تو بار سنگین اجباری برای زجر کشیدن
من جرثومه ای برای گریز از این وادی

زندگی: تو اشک مادر داغدیده ای
من اشک شوق دیدار فرزند مفقود الاثر

مرگ: تو تولد کودک نامشروع دو بی خانمانی
من گریزی برای رهایی از این مخمصه

زندگی: من لبخند زیبای یک نو مادرم
تو خلوت تنهایی یک زوج عاشق

مرگ: من پایان ناله های یک پیرمرد زمینگیرم
تو اصراری زجرآلود به بودن او

زندگی: من مصور یک بوسه ی شیرین عاشقانه ام
تو قطره اشک یک عاشق در هجران معشوق

مرگ: تو چشم نظاره گر شکنجه های یک شکنجه گری
من تیر خلاصی از این عذاب

زندگی: من عفو یک پدر داغدیده ام
تو سنگسار یک زن به جرم عاشق بودن

مرگ: من خط بطلان به وجود پس از مرگ معشوقم
تو جزای جرم زندگی بدون او

زندگی: من نگاه نوازشگر یک پریزاده ام
تو خلوت سرد تنهایی

مرگ: من فرصت گرم انتقامم
تو انتظار بیهوده یک مادر ناباور

زندگی: من نقطه اوج عروج یک انسانم
تو نزول او به پست ترین جای ممکن !

مرگ: ............................... !!!

این داستان ادامه دارد


برچسب‌ها: مناظره زنـدگی و مـرگ, متن ادبی
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 1:37 توسط یلدا|

اگر دروغ رنگ داشت

هر روز شاید

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود

محال نبود وصال

و عاشقان که همیشه خواهانند

همیشه می توانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد

تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی

و من شاید کمر شکسته ترین بودم

اگر غرور نبود

چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند

و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان

جستجو نمی کردیم

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم

اگر خواب حقیقت داشت

همیشه خواب بودیم

هیچ رنجی بدون گنج نبود

ولی گنج ها شاید

بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگران از سر جوانمردی

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند

اما بی گمان صفا و سادگی می مرد

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود

همه کافر بودند

و زندگی بی ارزش ترین کالا یود

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید

اگر عشق نبود

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم

اگر عشق نبود

اگر کینه نبود

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

اگر خداوند

یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد

من بی گمان

دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا

آن گاه نمی دانم

به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

*دکتر شریعتی*


برچسب‌ها: متن ادبی, دکتر شریعتی, دروغ, اگر دورغ رنگ داشت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 17:7 توسط یلدا|



كد قالب جدید قالب های پیچك